" عید غدیر بر تمام آنانی که با اعمالشان
 
                          دل مولا علی را خوشنود میکنند
 
                                            مبارک باد."
 
امضای پیمان‌نامه قریش
   چند سال از بعثت رسول خدا(ص) گذشته بود كه كم­كم قریش متوجه شدند، گروه زیادی مانند "حمزة بن عبدالمطلب"، "عمر بن خطاب" و … به دین اسلام در آمده و گروهی نیز به حبشه رفته­اند و در پناه پادشاه حبشه در كمال آسایش و امنیت به سر می‌برند و اسلام در میان قبایل عرب نیز كم و بیش، پیروانی پیدا كرده است.
   قریش که با حمایت جدی از پیامبر(ص) رو به رو شدند بار دیگر، قتل وی را به فرصتی دیگر موكول كردند و چون اشعار ابوطالب به گوش آنها رسیده بود، می‌دانستند "ابوطالب" او را تسلیم نمی‌كند و نمی‌توانند پیغمبر(ص) را بكشند؛ از این رو نامه­ای نوشتند مبنی بر اینکه با بنی­هاشم خرید و فروش نكنند و به آنان زن ندهند و از ایشان زن نگیرند و با آنان داد و ستد نكنند؛ مگر آنکه محمد را به آنها تسلیم کنند تا او را بكشند . سپس هم­پیمان شدند و هشتاد مهر بر آن صحیفه زدند.
   نویسنده تعهدنامه، مردی به نام "منصور بن عكرمه" بود. برخی نامش را "نضر بن حارث" ضبط كرده‌اند. پیغمبر(ص) او را نفرین كرد و قسمتی از انگشتانش از كار افتاد.
 
محاصره در شعب
   پس از امضای پیمان‌نامه قریش در شب اول سال هفتم بعثت،پیامبر(ص) همراه بنی­هاشم و بنی­مطلب، از مكه به «شعب ابی­طالب» منتقل شدند و در آنجا استقرار یافتند. براساس منابع، ابوطالب بود که بنی­هاشم و از جمله حضرت رسول اکرم(ص) را به شعب انتقال داد؛ چون احتمال خطر برای پیامبر(ص) وجود داشت.
   طبق گزارش­ها، محاصره، شدیدترین اقدامی بود که دشمنان می­توانستند انجام دهند و اخبار مربوط به مساعدت­های برخی از مكیان به بنی‌هاشم، تنها به ناهماهنگی قریش اشاره دارد؛ چرا كه اولاً: آن مساعدت‌ها، محدود و غیر مستمر بود؛ ثانیاً: گزارش‌های صریحی از گرسنگی و فشار شدید بر بنی‌هاشم در شعب وجود دارد؛ مثلاً آورده­­اند شدت فشار به حدی بود كه گاه آنان، چاره‌ای جز خوردن پوست درخت نداشتند.
   سه سال به آن منوال گذشت. قریش در این مدت، دیده‌بانانی گماشته بودند تا كسی نزد ایشان نرود و آذوقه و خوراكی به ایشان نرساند؛ از این­رو كسانی كه به ایشان محبتی داشتند، به طور پنهان، آذوقه و خوراك به آنها می‌رساندند.
   روزی "ابوجهل"، به "حكیم بن حزام" برادر­زاده خدیجه برخورد و دید كه او همراه غلامش، مقداری گندم برداشته است و برای عمه‌اش خدیجه می‌برد كه در شعب بود. ابوجهل گفت: «آیا برای بنی‌هاشم آذوقه می‌بری؟ به خدا نمی‌گذارم از اینجا بروی تا تو را در مكه رسوا كنم.» "ابوالبختری"­(برادر ابوجهل) رسید و به ابو­جهل گفت: «چه شده است؟» گفت­: «او برای بنی‌هاشم آذوقه می‌برد.» ابوالبختری گفت: «این آذوقه از اموالِ عمه‌اش خدیجه است كه نزد او بوده است و اكنون به صاحبش برمی­گرداند. آیا ممانعت می­كنی از اینكه مال خدیجه را نزدش ببرند؟ او را رها كن.» ابوجهل دست بر ­نداشت و همچنان مانع می‌شد. سرانجام میان ابوجهل و برادرش دعوا شد و ابوالبختری،­ استخوان فك شتری را كه در آنجا افتاده بود، چنان بر سر ابوجهل كوفت كه سرش شكست.
   آنچه در این حادثه برای ابوجهل سخت بود، این بود كه می‌ترسید، این خبر به گوش پیامبر­(ص) و اصحابش برسد و باعث دلگرمی آنها شود. اتفاقاً حمزة بن عبدالمطلب آنجا بود و این حادثه را دید. رسول خدا(ص) نیز در این مدت، به دعوت مردم مشغول بود و بدون واهمه از مشركان، آشكار و پنهان در شب و روز، مردم را به سوی خدای متعال می‌خواند. 
ماجرای موریانه و خوردن صحیفه و رهایی پیامبر(ص) از شعب
   سپس جبرئیل به رسول ­خدا(ص) نازل شد و گفت: «خدا موریانه را بر صحیفه قریش فرستاده تا هرچه بی­مهری و ستمگری در آن بود، جز نام خدا بخورد.»
   رسول خدا(ص)، ابوطالب را از این ماجرا آگاه ساخت. سپس ابوطالب همراه پیامبر(ص) و خاندانش بیرون آمدند تا به كعبه رسیدند و در كنار آن نشستند و قریش هم از هر طرف روی آوردند و گفتند: «ای ابوطالب! هنگام آن رسیده است كه عهد خویشاوندی را به یاد آوری و نزدیكی با قومت را آرزو كنی و سرسختی درباره برادر‌زاده‌ات را رها كنی.» ابوطالب به آنها گفت: «ای قوم من! اكنون صحیفه خود را بیاورید، شاید گشایشی و راهی به صله رحم و رها كردن بی­مهری پیدا كنیم.»
   صحیفه را آوردند، در حالی كه مهر‌ها همچنان بر آن بود. ابوطالب گفت: «آیا این همان صحیفه‌ای است كه خود نوشته‌اید و آن را می­شناسید؟» گفتند: «آری.» گفت: «‌آیا هیچ كاری با آن كرده‌اید؟» گفتند: «نه به خدا قسم!» گفت: «پس محمد از طرف پروردگارش به من می‌گوید كه خدایش موریانه را فرستاده است تا تمام آن را جز نام خدا بخورد. راستی بگویید  اگر سخنش راست باشد، چه می‌كنید؟» گفتند: «دست بر می‌داریم و كاری نداریم.» گفت: «من هم اگر سخنش دروغ باشد، او را به شما می‌دهم تا بكشید.» گفتند: «انصاف دادی و نیكو گفتی.»
   مهر صحیفه را شکستند و ناگهان دیدند كه موریانه، همه چیز جز نام خدا را خورده است. سپس گفتند: «این جز جادوگری نیست و ما هرگز در تكذیب او مثل این ساعت جدی نبوده‌ایم.» در آن روز، مردم بسیاری به اسلام روی آوردند و بنی­هاشم و بنی­مطلب از شعب در ­آمدند و دیگر به آن برنگشتند.
   داستان شكستن پیمان­نامه، به­گونه دیگری هم بیان شده است؛ به این صورت كه طرفداران ضرورت نقض پیمان­نامه، چون روز بعد از تصمیم‌ خویش با دیگر اشراف مكه، سخن گفتند و آنان را مخالف خویش دیدند با بهره‌گیری از زمینه‌های مطلوب ذهنی مردم مكه ـ كه در میان ایشان، خویشاوندان و طرفداران بنی­هاشم و مسلمانان، اندك نبودند ـ مسلحانه به سوی شعب رفتند و بنی‌هاشم را به ترك آنجا فرا خواندند. جناح ابوجهل كه طبعاً در مقابل این جناح از قدرت كمتری برخوردار بود، ناگزیر، تسلیم شد و به نقض صحیفه گردن نهاد. تاریخ این حادثه را نیمه رجب سال دهم بعثت نوشته‌اند.